ما هی باید همدیگر را به چنگ بیاوریم...وگرنه سرت را که برگردانی از دست رفته ای...
می نویسم شاید تکه هایی از داستانی بلند را نوشته باشم
ساعت از دو گذشته بود و خوابمان نبرده بود هنوز و من شروع کردم به وصیت کردن . آن قدر که یک هو دیدم از تصورش بغض کرده و خوابیده . من اما داشتم به خنده خنده حرف می زدم . گفتم اگر مردم مرا توی این بهشت زهرا دفن نکن . من از غسالخانه اش متنفرم . چون بارها رفته ام و از پشت شیشه ها به آدم ها نگاه کرده ام . خیلی سرد و سنگی است . و گفتم هیچ چیزی از من بعد از خودم چاپ نکن و گفتم وبلاگ هایم را هم حذف کن!
همان لحظه با خودم فکر کردم این وبلاگ اگر من بمیرم هم می ماند . چون او که از این یکی خبر ندارد . حالا باید دنبال یک وارث بگردم که پسورد این را بدهم بهش . فکرش را بکن . کار او این است که وقتی بشنود من مرده ام صاف بیاید و زنی به شکل نوشتن را حذف کند تا آن زن با خیال راحت برود پی خاک خوردن و چک و چانه زدن با خدا!
شاید هیچ وقت بچه ای نداشته باشم . شاید هم بعدها داشته باشم . اما به هرحال برای او که شاید باشد یا نباشد دارم هدیه ی کوچکی آماده می کنم . چیز ساده ای که توی صندوقچه ای نگهش دارد و جز آرشیو خانوادگی اش شود .
متنی دارم می نویسم که روی یک فیلم خیلی کوتاه شخصی خواهم خواند . این فیلم را از خانه مان می گیرم . از سر در و پلاک گرفته تا اتاق ها و کشوها و آشپزخانه و هرچیزی که اینجا دارم . توی این متن تاریخچه ی همه چیز را می گویم و همه ی حس و حالم را و مخاطب اوست .به هرحال اگر او بخواهد بیاید هیچ وقت در این خانه نخواهد بود.
خانه را برای این کار مرتب نمی کنم . همه چیز همان طوری خواهد بود که همیشه هست!
او امروز می آید . من تجربه ی عجیبی داشتم که از کلمه ها بزرگ تر است . نوشتنی نیست .
فقط همین که خانه نماندم که تنهایی نفسم را بگیرد . خوش گذشت و زندگی رازی به من گفت . آن راز را به شما می گویم!
بر زلیخا ستم ای یوسف مصری مپسند
زان که از عشق بر او این همه بیداد آمد...
زلیخا بودن درد دارد .اما چه کسی بیشتر از اینی که در این شعر هست منصف بوده به حال زلیخا؟!
آمده بودم همین را بپرسم . آخر هر روز چاقوهای زیادی ترنجی می شود خانم ها و آقایان!
*
دیروز بالاخره می روم آرایشگاهی که دوستش دارم . از پشت پارتیشن صدای "میترا الیاتی" نویسنده می آید که دارد درباره ی مراسم جمالزاده حرف می زند . چشم می گردانم تا توی آرایشگاه خانم نویسنده چیزی ببینم سوای همه ی آرایشگاه های دنیا . چشمم ناخوداگاه دنبال کتاب می گردد . بالاخره توی آینه ی رو برو یک قفسه ی چوبی کتاب می بینم و توی آینه به خودم چشمک می زنم . ابروهایم قشنگ شده است . اما چشمم دنبال ابروهایم نیست .
*
چشمم دنبال رد خونی است که از چاقوهای ترنجی می چکد!
*
کار ابروها تقریبا تمام شده . دارد دور و برش را بند می اندازد . رادیو شعری از عمران صلاحی پخش می کند . چرا تو این همه خوبی ؟بیا کمی بد باش...من گریه می کنم . اشک هایم روی صورتم قطار می شود . به من دستمال می دهند . مانده اند حالا که درد کندن موهای ابرو تمام شده من چرا تازه گریه ام گرفته است ؟فین فین می کنم و دست می کشم به ابروم .
"خوبه؟نگاه کن اگه جاییش ایراد داره بگو!"
"هووم!نه!همونی شد که می خواستم!"....من چه می خواستم؟
چه می خواستم من؟
*
بو ی ترنج دارد دیوانه ام می کند.
*
او امروز رفت . همیشه رفتن از ماندن آسان تر است . من آدم ماندن نیستم . بغض کوچکی داشتم پشت در که خوردمش.
*
آ ...
ابروهایم را که بر ندارم یعنی بی حوصله ام . یعنی خیالم به صورتم ..به خودم..به ابروهایم نیست . خوابیده ام و خوابم می آید . یعنی دوست ندارم توی خانه بپلکم . من چرا این قدر کارهایم را کم کرده ام ؟ هوس داشتم که برای خودم باشم . اما این برای خود بودن برایم گران تمام می شود . به حال خودم که باشم نکند عاشق شوم؟...آخ! دلم تنگ شده است!
او دوشنبه می رود ماموریت . تا ۵ شنبه . من همیشه ۵ شنبه ها برنامه های خوبی دارم . بهم خوش می گذرد . می روم جلسه ی داستان و آن جا دوستی دارم که تازه پیدایش کرده ام و یک سال از من کوچک تر است و مثل مادرهاست . من همیشه دلم یک پدر و مادر اضافی خواسته است . همیشه کوچک تر که بودم عاشق مردهای خیلی بزرگ تر می شدم . آخ!بقیه ی روزهایم را چه کار کنم؟
دیشب با چشم های باز رویا می دیدم . خیال می کردم این چند روز تنهایی را می روم سفر . شاید جنوب که خیلی غریب است و من عاشق غربت و دور ی اش هستم . خیالم بود که به دوستم خبر بدهم من این جا هستم . و بعد بگویم بیا همدیگر را نبینیم. حتا اگر بشود هم ، نبینیم . بگویم دوست دارم فقط توی هوایی نفس بکشم که تو داری نفس می کشی . همین . فقط دوست دارم خیلی نزدیکت باشم .
من رویاهایم را تعریف می کنم که باطلشان کنم . این طوری جادویشان از بین می رود . همین که یک نفر دیگر هم آن را بداند از تازگی می افتد . آن وقت دیگر برای به حقیقت رساندنش ناتوان می شوم . کار من همین است . این که رویاهایم را باطل کنم . وگرنه زندگی ام پر از حقیقت هایی می شود که دوستشان دارم . پر از ممنوعه های شیرین با طعم معجون قبل از خواب و خوابی که پر از پروانه و قفس و انجیل و سنجاب وحشی است .
من پیش تر ها ، بیش تر از این ها هم دلتنگی کشیده ام . حجم تنهایی ام شاید ازین بزرگ تر هم بوده است . اما این حس لعنتی که سرخک نیست که اگر یک بار گرفته باشی پادزهرش توی بدنت فراهم شود . باید این روزها پول داشته باشم . چون می روم کتاب می خرم وقتی تنها هستم . و تنهایی می روم سینما و ردیف های وسط می نشینم و بعد می زنم بیرون به هوای کافه ای چیزی ...شاید بروم کافه گودو چیز بنویسم . آن جا می شود چند ساعت نشست و فقط ۱۰۰۰ تومان داد و فکر کرد . من اما فکری ندارم بکنم.
چند سال پیش توی یک ماجرای عاشانه ی لعنتی همیشه می گفتم :"می دونی من چرا یک هو وسط خیابان نمی افتم و نمی روم زیر ماشین؟یا همین طوری که داریم با هم راه می رویم یک هو سکته نمی کنم؟چون اصلا فکر نمی کنم که دارد چه اتفاقی می افتد ."
من فقط رویا می بافم . رویاهایم را می خورم و لاغر تر می شوم . او مرا همین طور لاغر دوست دارد . من گاهی دوست دارم کمی تپل شوم . من بعد از ازدواج چاق نشدم . من هنوز نمی دانم که چرا می گویند زن ها بعد از ازدواج چاق می شوند .
۲۵ سالگی برای این که تازه تنت و کشف کنی خیلی دیره؟
من با بدنم صمیمی نبوده ام . حالا تازه دارم ذره ذره می شناسمش . دست ها و ابروهایم را . پاهایم و موهایم را . نقطه نقطه ی بدنم را تازه دارم کشف می کنم . این صمیمیت به گمانم آموختنی باید باشد . این راحتی با بدن حتما جنبه های عرفی و اجتماعی دارد . ما درباره ی بدنمان با هم حرف نمی زنیم . درباره ی بدنمان با ما حرف نمی زنند . ما همه، یک چیز زشت توی بدنمان داریم که آن را می پوشانیم و هر جور رسیدگی رنگ و لعاب داری به تنمان یک جور تجمل به حساب می آید .
در حالی که می شد همه چیز ساده تر برگزار شود . می شد دست هایمان و شانه هایمان و ناخن هایمان برایمان مهم تر باشند .
گمانم آن قدری که خدا برای آفریدن تن مان وقت گذاشته هم به تنمان محل نداده ایم .
نمی دانم حس مردها به تنشان چه جور حسی است . اما من فکر می کنم زنی هستم که از تنم دور بوده ام...در حالی که می دانم آتشفشانی در من است که از دست هایم زبانه می کشد و گدازه هایش از ساق هایم پایین می ریزد...
من درباره ی صورتی حرف می زنم که هر روز در آینه می بینمش و لبی که دوست دارد دوباره بگوید :"دوستت دارم..."
"او" مهربان است . اما zoro نیست که من هر جا به بن بست خوردم شنلش را باز کند و فرود بیاید .
من درمانده ام . حالا که دارم این کلمه ها را تایپ می کنم درمانده ام .
خواب دیدم داستانی را که می خواستم به یک ناشر دیگر بدهم به ناشری داده ام که دیگر نمی توانم پسش بگیرم . با مهربانی داستان را از چنگم درآورد و من قدرت نداشتم بگویم نمی خواهم . بیدار که شدم به خودم خندیدم . حس کردم خوابم نمادی از این درماندگی ام بود که هیچ ربطی هم به ناشر و داستان و این ماجراها ندارد . توی خواب مادرم کنارم بود . هی ازش می خواستم یک جوری به ناشر بفهماند که می خواهم این قصه را پس بگیرم . اما کاری برایم نکرد انگار .
مثل دو روز پیش توی بازار رضا که با "او"قدم می زدیم . یک هو مغازه ی عطرفروشی "سید جواد" را دیدم . از نوجوانی ام ازین عطرفروشی خاطره داشتم . سیدجواد پیرمرد سبز پوش خوشبوی بلندقدی بود که استخاره می گرفت و ذکر یاد می داد و ریش هایش یک دست برفی بود . دوستش داشتم . بعدها حتا یک بار از تهران بهش تلفن کردم تا برایم دعا کند . وقتی مغازه را دیدم از ذوق مردم . "او" را کشاندم توی مغازه . سید جواد نبود . چند تا مرد بودند با ریش های حنایی و زیر لب ذکر می گفتند . عکس سید جواد در ابعادی بزرگ روی دیواره های کناری بود . گفتم:"چه جوری بپرسم سیدجواد کجاست؟چی بپرسم؟"
او هیچی نگفت. گفتم :"آخه نمی تونم از اینا بپرسم . نکنه بگن دیگه نیست . بگن مرده...هوم؟"یک هو دستش را گرفتم و گفتم :"می شه تو بپرسی؟تو رو خدا!خیلی برام مهمه که بدونم سید جواد هنوز زنده است یا نه..جون من؟"
دستم را گرفت و آرام از مغازه بیرونم آورد . "خودت بپرس!".
"نمی تونم...اگه می تونستم که به تو نمی گفتم!"
با سید جواد کاری نداشتم . فقط آن لحظه فکر می کردم بودن یا نبودن او به همه ی زندگی ام گره خورده است . او نپرسید . ما رد شدیم . من نفهمیدم سیدجواد هست یا نیست .
حالا که دارم این کلمه ها را تایپ می کنم خیلی درمانده ام . "او" مهربان است . ولی zoro نیست . من خسته ام!
برای اولین بار دیگر توی حرم گریه نمی کنم.عاشق نیستم که توی گوهرشاد بنشینم روی پله ی سنگی ، کنار در چوبی و زل بزنم به گنبد طلا و زار بزنم . عاشق نیستم.می روم خرید .پاساژ های مشهد را می گردم و چند دور بازار رضا را بالا و پایین می روم . برای خودم انگشتر و روسری و اسفند و شکلات زنجبیلی و عروسک می خرم .
به او می گویم :"بیا یه یادگاری برای خونه برداریم"
او هم دنبال یادگاری برای خانه می گردد . بالاخره پیدا می کنم . یک تابلوی گرد چوبی می خرم که صورتک یک دختر سرخپوست و یک گرگ کوچک است که چند تا پر سفید هم دور و برشان دارند . می رسیم خانه . بالای جاکفشی میخشان می کنم . دوستشان دارم . خوشحالم که دیگر امشب توی قطار نیستم تا خوابم نبرد و هی صدای هو هو چی چی نمی شنوم .
می روم بی دل و بی یار و یقین می دانم
که من بی دل بی یار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تاثیر هوای لب توست
سازگاری نکند آب و هوای دگرم!
*
ما می رویم مشهد...
او زنگ می زند .می گوید مجبور است که یک مهمان به خانه بیاورد . ۴۵ دقیقه ی دیگر می رسد . من امروز سرکار نرفته ام . مهمانی افطاری هم که دعوت بودم نرفته ام و چشم هایم از گریه رنگ شاتوت است . او خیلی آرام خبر می دهد که برای شام می رسند . خودش می داند که خانه مان چقدر به هم ریخته است . من همان قدر که توی آشپزی پرشورم خانه را مرتب نمی کنم . من دعوا نمی کنم . داد نمی زنم . تند تند همه چیز را جمع می کنم و پلو زعفرانی و مرغ می پزم و با هرچیزی که توی خانه هست یک سالاد عجیب و غریب درست می کنم . شلغم و ترب سفید و هویج و گوجه و فلفل سبز!
او و دوستش توی پذیرایی نشسته اند. من دارم این ها را می نویسم .حتا یک قطره هم از شاتوت چشم هایم معلوم نیست . من امروز حالم بد بود؟من؟!
هنوز خودم را از شیر نگرفته ام . هر چیزی را می مکم تا از گرسنگی نمیرم . همیشه در برابر چیزی که دوستش داشته باشم قحطی زده ام . با این که گوشی کوچکم یک بار توی آب بیهوش شده با خودم می برمش حمام . می گذارمش روی هره ی پنجره و بعد توی جیب بزرگ و صورتی حوله ای که پوشیده ام برش می گردانم .بارها خواسته ام دیگر موبایل نداشته باشم . اگر نبود این که "او" می گوید نگران می شوم - گاهی کارمان بدون موبایل لنگ می شود وگرنه زندگی او اصلا به ارتباط تلفنی دخلی ندارد - و اگر نبود این که فکر می کنم دلم برای شماره ام تنگ خواهد شد خودم را ازین شیر می گرفتم .
شاید هم گرفتم ، کسی چه می داند؟
دنیای کوچک من خیلی بی اعتبار است .
سحر خوابیدم . ظهر پا شدم و یک عالمه خواب دیدم . حالا یادم می آید توی آن انبوه خواب ها ، خواب کسی را دیدم که جوان و بور بود . کسی که توی خواب نمی شناختمش . بی قرار شدم . خوابم قصه ی کوتاهی داشت که آرام و عاشقانه بود . چشم هایم را توی خواب و بیداری باز کردم . سعی کردم به یاد بیاورم او را توی بیداری می شناسم یا نه!نمی شناختمش . آدم هایی را که دوستشان دارم توی همان گنگی خواب با آن جوانک بی نام و نشان توی خواب مقایسه کردم . دیدم هیچ کس را به اندازه ی او دوست ندارم . دلم از حسرتی بزرگ پر شد و دوباره خوابیدم تا همین حالا که سعی می کنم چهره اش را به یاد بیاورم!
*
پی نوشت :تربچه هایم جوانه زدند . نتیجه می گیریم کرفس از تربچه تنبل تر است .
دیشب بعد از مدت ها رفتیم یک مهمانی شلوغ . احساس خوب و بد متضاد توامانی داشتم .احساس خوبم از دیدن دوست هایم بود که همه شان در حوزه ی دیوانه ی کاری خودمان کار می کنند و برای من هیچ چیز لذت بخش تر از بودن با آن ها نیست و احساس بدم از یک جور حس در جا زدن و از دست دادن آزادی فردی برای جسور بودن و خود بودن...
من و او از بچه های آرام مهمانی بودیم . تا آخر شب که وقتی جمع خودمانی تر شد و او یک عالمه حرف زد . من اما تقریبا تا آخرش ساکت بودم و با خنده ها می خندیدم .
من مدت هاست خودم نیستم . من ازدواج کرده ام و با این که چیزهای کمی وجود دارند که باید رعایتشان کنم اما این جور وقت ها به خاطر همین و به خاطر هزار تا چیز دیگر کم می آورم . من از این که کم می آورم حالم به هم می خورد .
تمام نوجوانی من در جسارت و کارهای تازه گذشت . چرا به زنی تبدیل شده ام که نمی توانم پیله ام را بشکافم؟
پیله ی لعنتی ام دور تمام بودنم را چسبیده و دارد از من یک پروانه ی مرده می سازد!
دیشب کرفس و تربچه کاشتیم . توی یک گلدان سبز مستطیلی و یک گلدان سفالی گرد . حالا باید هر روز چشم انتظار جوانه زدنشان باشم . ریحان هم که کاشته بودم همین بساط بود . دلم شور می زد که جوانه نزنند . بدتر این جاست که نمی دانم باید چقدر آبشان بدهم . دیمی آب می دهم . مثل خیلی از کارهای دیگرم که دیمی است . از روی حس غریزه ای که معمولا هم هیجان زده و شدید عمل می کند . بذر تربچه مثل خودش تپل بود و بوی تربچه می داد . معرکه بود .اما کاش این طور نبود که خودش توی خاک باشد و برگش بیاید بالا . برعکسش خوشگل تر بود . نه؟
امروز برای خودم یک جور املت جدید می پزم . با بادمجان و قارچ سرخ کرده و رب گوجه فرنگی . او سر کار است .
املتم لذیذ می شود . نصفش را می گذارم توی یخچال تا او هم شب امتحان کند . هرچند مزه ی غذای توی یخچال را هیچ دوست ندارم اما برای او مهم نیست .
خانه خالی است . قول داده ام براساس تصویرهای یک تصویرگر داستانی بنویسم . اما حواسم به نوشتن جمع نمی شود . دلم می خواهد سراغ از کسی بگیرم یا کسی از من سراغی بگیرد .
چند شب پیش به او گفتم:"تو گاهی دلت نمی خواد چند روزی من و نبینی؟خودت باشی فقط و بعد از چند روز من برگردم؟"
گفت :"من فقط از این که در طول روز چند بار زنگ می زنی عصبی می شم . حس می کنم باز از چیزی ناراحتی یا چته!نه که زنگ نزنی ها..."
دیگر روزها زنگ نمی زنم . این حق اوست . دلم می خواهد سراغی از کسی بگیرم یا کسی سراغی از من...
چای .سیگار به خاطر من . "قهوه و سیگار"جیم جارموش و عشقبازی...همه اش پشت هم.نمی دانم خوشبختم یا نیستم!
او دارد قرآن می خواند . بیدار شده است . شام خورده ایم و هیچ برنج وگوشتی برای پرنده ها و گربه ها نماند .
من امشب ، شب قدری نمی شوم . گمانم شیطان خونم بالا زده . این جا که نشسته ام شب پیداست . شب خیلی زیاد است . از پنجره که نگاه می کنم چراغ های سبز امامزاده پیداست . اما از آن مهم تر دری است که چند شب پیش وسط آن چراغ های سبز یک هو دیدم . طاقی دوری است که تهش یک چراغ سفید پر نور روشن است . فکر کردم در بهشت است که همین طور باز است و چراغ های سبز دورش چشمک می زنند . خیلی غریبانه همه ی حجم دورش را سیاهی گرفته و من همه اش تصور می کنم همین طور مستقیم می توانم از پنجره ی طبقه ی چهارم که ما هستیم صاف بروم توی آن امامزاده .
گاهی به زمزمه صدای قرآن خواندنش می آید . سر شام همین طوری ازم پرسید :"کی رفتی پای کامپیوتر؟" و رد شد.دلم ریخت . فکر کردم آیا این نوشتن هم یک جور خیانت است؟
مدت ها دنبال لحظه ی نوشتن بودم . دنبال این که آن حس زنانه ام سر برسد و زمانی هم باشد که بشود نوشت .
حالا "او" خوابیده است . او شوهر من است .من هیچ وقت نتوانسته ام با این کلمه ی "شوهر" کنار بیایم . ترجیح می دهم بگویم دوستم توی آن اتاق خوابیده و من دارم توی این اتاق درباره ی خودم می نویسم .
لیوان چای کمرنگی که برایش ریخته ام - او چای بسیار کمرنگ می خورد -کنار جعبه ی بزرگ خرمای دشتستانی اش مانده و او خوابش برده است . داشتم برایش یک گزارش سفر می خواندم . گزارش سفر آیدین آغداشلو را به کانادا که خیلی با جزییات نوشته شده بود و ۶ صفحه بود . ۴ صفحه را گوش داد و آخرها ی صفحه ی ۴ شاید ، پلک هایش سنگین شد . به خاطر من هی به پلک های نافرمانش فشار می آورد . از خواندن دست کشیدم . این قصه ی همیشه ی ماست . من حریص خواندنم . او به خاطر من می پذیرد و همیشه می خوابد .یک بار که به خاطرش بغض کردم وسط کتاب شازده کوچولو بود . نمی دانم چرا توقع داشتم همه اش را بیدار بماند و ماجرای روباه کله خر را دنبال کند . اما توقعم ماسید و او باز با بی گناهی محض روی طبقه ی پایین آن تخت دو طبقه ی آبی اتاق کودکی هایم خوابش برد .
دارد خروپف می کند . من صدای خروپف را دوست ندارم . دلم می خواهد آدم بی صدا بخوابد و پلک هایش هم تکان نخورد .من می دوم که بیایم و بنویسم. سردم می شود . بلوز آستین کوتاه چسبان آبیم را عوض می کنم و یک بلوز آستین بلند کشباف زیتونی می پوشم . توی آینه خودم را می بینم . نوک تیز موهایم به رنگ بلوز می نشینند . موها از مغناطیس لباس کمی آشفته اند .
حس می کنم دلم خواسته کسی به موبایلم زنگ بزند و برای شام امشب دعوتم کند .حس می کنم امشب ظرفیت همچین اتفاقی را دارد . حتا ظرفیت یک معاشقه را و خوردن یک غذای گرم بدون برنج را مثل تکه های کوچک ماهی شیر با یک عالمه سیب زمینی و لیمو ترش و جعفری و سس سفید.حس می کنم امشب ظرفیت نامحدودی دارد برای این که خودت را تا صبح هلاک کنی و تازه ۵ صبح بروی درکه و هی از سرما دندان هایت تلیک تلیک بخورند به هم . حس می کنم امشب ظرفیت بازنیافتنی دارد که کم کم از پنجره ی اتاقم بیرون می ریزد و تحلیل می رود .
او شاید بیدار شود . اگر بیدار شود قرمه سبزی مان را داغ می کنیم . مامان برایمان پخته است و به زور توی قابلمه های کوچکش ریخته و داده که بیاوریم خانه . غذا را توی یک دیس زرد گرد کوچک می ریزیم و از دو طرف می خوریم و هرچقدر برنج بماند را که می ریزم روی هره ی پنجره برای کبوترها و تکه های چربی و گوشت را از بالا برای گربه های لاغر مردنی پرت می کنم . اگر بیدار شود. شاید هم خودم تنهایی شام بخورم و دلم برای گرسنگی او شور بزند.یا بیشتر برای تشنگی اش . او دوست دارد شب ها آب بخورد و حتا گاهی به خاطر همین از خواب بیدار می شود.
هوا سرد است . من توی این هوای سرد باران ببار و نبار ، دلم یک کنج می خواهد!
نمی گنجم در خودم . دلم رفتن می خواهد . خیلی وقت است که دلم رفتن می خواهد . به سمت دنیایی تازه . هوایی تازه . منظره هایی تازه و عشقی شبیه گردباد .دلم می خواهد در کسی بپیچم!